تبليغاتX
برگ سبز - نزدیک ای
 
نزدیک آی...
بام را برافکن، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست ...
بشتاب ، درها را بشکن ،
 وهم را دو نیمه کن ، که منم هسته ی این بار سیاه !
اندوه مرا بچین که رسیده است ...
دیری است که خویش را رنجانده ایم ،
 و روزن آشتی بسته است !
مرا بدان سو بر ، به صخره ی برتر من رسان ، که جدا مانده ام ...
به سرچشمه ی (ناب ) هایم بردی ،
نگین آرامش گم کردم  ، و گریه سر دادم...
فرسوده ی راهم ، چادری کو میان شعله  و باد ، دور از همهمه ی خوابستان ؟؟؟
و مبادا ترس آشفته شود ، که ابشخور جاندار من است ...
و مبادا غم فرو ریزد ، که بلند آسمانه ی زیبایی من است !
صدا بزن ، تا هستی به پا خیزد ، گل رنگ بازد ، پرنده هوای فراموشی کند ...
ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم ،
 ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت ...
و بیندیش ، که سودایی مرگم ...
کنار تو و زنبق سیرابم !
دوست من ، هستی ترس انگیز است ...
به صخره من ریز ، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم
بروی ،  که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره ، فرو نشست ، بمان ، تا شنونده آسمان ها شویم ....
نزدیک آی ، تا من سراسر *من* شوم !!!

+ نوشته شده در  2007/10/19ساعت 12:44  توسط   |