|
|
|
|
|
نزدیک آی...
بام را برافکن، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست ... بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم هسته ی این بار سیاه ! اندوه مرا بچین که رسیده است ... دیری است که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است ! مرا بدان سو بر ، به صخره ی برتر من رسان ، که جدا مانده ام ... به سرچشمه ی (ناب ) هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم... فرسوده ی راهم ، چادری کو میان شعله و باد ، دور از همهمه ی خوابستان ؟؟؟ و مبادا ترس آشفته شود ، که ابشخور جاندار من است ... و مبادا غم فرو ریزد ، که بلند آسمانه ی زیبایی من است ! صدا بزن ، تا هستی به پا خیزد ، گل رنگ بازد ، پرنده هوای فراموشی کند ... ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم ، ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت ... و بیندیش ، که سودایی مرگم ... کنار تو و زنبق سیرابم ! دوست من ، هستی ترس انگیز است ... به صخره من ریز ، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم بروی ، که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است غوغای چشم و ستاره ، فرو نشست ، بمان ، تا شنونده آسمان ها شویم .... نزدیک آی ، تا من سراسر *من* شوم !!! |
||